تبليغاتX
خفته دلان

 

 

 

زير آن درخت تاک


دل پر از هواي ناب


خندمان بر لب ز شوق


شوق باهم بودن و راه درست


شوق باهم ماندن تا ابد


قصه ي بودن و ماندن تا ابد


تا که روزي من بدیدم دست تو


گرم و آرام بسته بر دست دگر


ماندم و خيره شدم بر آن دو دست


آري از دور مي شناختم آن هم نفس


هم نفس با من جدايي بر گرفت


با رفيقش خنده ها ار سر گرفت


دل پر از واهمه و آتش ز قلب


ميزند يکباره بيرون شرح شرح


قلب من از آتش سوزاندن گرفت


گفت تا دنياست بر نگيرد هم نفس

 

 

+ نوشته شده در ساعت توسط مریم |

 

 

 

يه روزايي هست تو زندگي هر کسي ممکنه پيش بياد

 که يه مدتي شايد هم بعضي ها مثل من هميشه،

 احساس تنهايي داشته باشن


اونا قبول دارن خدا هست و هيچ وقت تنهاشون نميذاره

 حتي اگه خودشون نخوان ،

 ممکنه دوست و آشنا هم اطرافشون زياد باشه ولي

 با همه اينها بازم خودشون رو تنها ميدونن.

 من فکر ميکنم نفر دومي هم نميتونه اين احساس رو از اونها بگيره.

 اين تنهايي يه حس خاصيه که شايد شمايي که الان داريد

اين متنو ميخونيد هيچ از اين حرفا سر  در نياريد ،

البته اميدوارم همينطور هم باشه و هيچ وقت اين

 احساس رو نداشته باشين... هرکسي ممکنه به يه طريقي

 اين حس تنهايي درونش به وجود اومده باشه ،

 ممکنه مثل من بي تفاوتي از يه فرد خاصي ديده باشه ،

 يه فردي که تمام زندگيش بوده و هست، با اين وجود

باز هم نميتونه فراموشش کنه .


شايد اشتباه باشه که من اسمشو گذاشتم تنهايي ،

 هرکسي  که اين حرفا رو ميفهمه و درک  ميکنه ممکنه

 يه اسمي واسه اين حالت بذاره.

 اسمش تنهايي، نا اميدي، بيزاري از دنيا و زندگي،

يا هر چيز ديگه مهم نيست ، مهم اينه که خيلي ها مثل من

 اين حس داره ديوونشون ميکنه.

 احساس ميکنم به اجبار زنده ام،

 به اجبار کارهاي روزمره رو انجام ميدم،

 به اجبار درس ميخونم و دانشگاه ميرم ،

به اجبار...


احساس ميکنم اين حس تا آخر زندگيم با منه

 و قرار نيست منو ترک کنه ، شايد هم يه تلقين که هيچ وقت

حاضر نيستم عکس اون رو قبول کنم.

 هميشه ميگم اين سرنوشت منه و بايد تحملش کنم.


                                                              اميدوارم بتونم

+ نوشته شده در ساعت توسط مریم |

 

به یاد ۲۲ ققنوس خفته در خاکستر و ماتم

 

 

 

یک سال گذشت...

این روزا وقتی وارد دانشگاه میشم به هر طرف که نگاه میکنم عکس دوستایی رو می بینم که سال پیش وارد همین دانشگاه می شدند، به همین کلاس ها می رفتند ، داخل همین نمازخونه نماز می خوندند...

همه جا از خودشون رد پا گذاشتند و یاد آور خاطرات میشن ولی خیلی راحت از طرف مسئولین فراموش شدند.

و امروز ۱۵ اسفند ۸۷ خانواده ها ، دوستان وآشنایان این عزیزان به مراسمی که دانشگاه برای اون ها تدارک دیده دعوتند مطمئنم  بچه ها هم اونجا هستند.

مراسم از ساعت ۹ الی ۱۱ صبح در مهدیه مشهد 

 ۱۴:۳۰ الی ۱۷بعد از ظهر در حرم مطهر امام رضا

 و ۱۹:۳۰ الی ۲۱:۳۰ در آمفی تئاتر دانشگاه خیام

برگزار میشود.

 

در پرونده سفرهای نوروزی کاروان های راهیان نور شاهد اتفاقات و حوادث دلخراش و ناگواری بودیم که برخی از آنها هرگز از ذهنمان پاک نخواهد شد هم چون حادثه سال گذشته و عروج شهادت گونه ۲۲ تن از دوستانمان که در گزارشی آن را برایتان شرح می دهم.

اما...

اما تا کی باید شاهد از دست رفتن دوستان، عزیزان و هموطنانمان در این جاده های نا امن باشیم؟ این جاده ها تا کی باید مقتل راهیان نور باشد؟ چقدر قربانی لازم است که مسئولین نسبت به بهبود اوضاع نا بسامان جاده ها تدابیری جدی اتخاذ کنند.

امیدواریم مسئولین امر حادثه سال گذشته را تنها به گردن قضا و قدر نیانداخته و بدین وسیله شانه از بار مسئولیتی که داشتند و دارند خالی نکنند.

کاش هرگزصبح بيست وششم اسفند 86 فرا نمي رسيد. اين خبربراي من چقدرسنگين است : " کاروان راهيان نور خيام شب گذشته در ادامه مسيرشان حاضر به بازگشت به دنياي ظلمت نشدند و راهي نور شدند. . .
چه روز سختي بود اين روز بيست و ششم . . . خوشا به حالشان

 

22 كشته در تصادف مرگبار محور انديمشك - پلدختر؛

 
خاطره تلخ از دست دادن نخبگان رياضي كشور زنده شد!

 

سال پیش يك دستگاه اتوبوس حامل تعدادي از دانشجويان دانشگاه غير انتفاعي خيام مشهد در مسير بازگشت از مناطق جنگي در قالب كاروان راهيان نور نيمه شب شنبه ۲۶ اسفند ۸۶ با يك دستگاه تانكر حامل سوخت تصادف كرد.
اين تصادف كه در كيلومتر 35 محور انديمشك به پلدختر در حوالي روستاي بيدروبه و در نزديكي شهر حسينيه روي داد، موجب كشته شدن 22 نفر و زخمي شدن 7 نفر شد.
اين تانكر حامل بنزين بود و پس از برخورد با اتوبوس موجب آتش گرفتن هر دو خودرو شد. 
علت تصادف را سرعت زياد تانكر و عدم توانايي راننده در كنترل خودرو اعلام شد
 


* سرنوشت مصدومان و قربانيان
بر پايه همين گزارش و برابر گزارش اورژانس بيمارستان امام علي(ع) انديمشك پنج نفر از مصدومان اين سانحه جراحات سطحي داشته و مداوا شدند و دو تن ديگر كه وضعيت وخيم تري داشتند به بيمارستان طالقاني اهواز و گنجويان دزفول منتقل شدند.
در همين حال، جهانگير اكسير مسؤول مركز فوريتهاي پزشكي انديمشك علت مرگ و مصدوميت حادثه ديدگان را آتش گرفتن كاميون حامل سوخت و اتوبوس حامل مسافران راهيان نور اعلام كرد.
فضل ا... پور گفت: شناسايي و تعيين هويت فوت شدگان در دست بررسي است، اما به علت شدت سوختگي تاكنون امكان پذير نبوده است.


* سالگرد تلخ
بي ترديد خبر مرگبار تصادف تانكر حامل سوخت با اتوبوس دانشجويان يادآور تصادف مرگباري است كه 10 سال پيش و دقيقاً در چنين روزي در اين محور اتفاق افتاد.
سه شنبه 26 اسفند ماه 76، در 20 كيلومتري جاده انديمشك به پلدختر اتوبوس حامل 29 نفر از نخبگان رياضي دانشجويان كشور به علت لغزندگي جاده سقوط كرده و منجر به فوت هفت تن از نخبگان رياضي ايران و جهان از جمله رضا صادقي شد.
براستي با يك اظهار تأسف مي توان از كنار چنين حوادث تلخي گذشت و با ذكر جملاتي چون اميد است، اميدواريم و چندين و چند كلمه ديگر، به انتظار آينده نشست.
به راستي سرنوشت طرحهايي چون ممنوعيت رانندگي بيش از چند ساعت رانندگان خودروهايي نظير تانكرهاي حامل سوخت، ممنوعيت حركت شبانه آنها، نصب دستگاههاي « جي پي اس» براي كنترل بهتر، شناسايي نقاط حادثه خيز و اصلاح اين نقاط و چندين و چند طرح به كجا انجاميد.چگونه است كه حركت ديوانه وار فردي كه جنون سرعت دارد آن هم با كاميوني كه حامل هزاران ليتر بنزين بوده و همچون بمب متحرك در حال حركت است خواب شيرين و روياهاي جواناني را كه آينده دار اين مرز و بوم هستند، آشفته مي كند و هر بار با نوشتن طرحي جديد از سوي متوليان امر اميدوار مي شويم كه ديگر شاهد چنين حوادث تلخي نباشيم.از سوي ديگر چگونه است محورهايي كه به لحاظ استراتژيكي و اقتصادي شريانهاي اصلي كشور محسوب مي شوند، و بخشي از درآمدي كه از طريق همين كوره راههاي به اصطلاح جاده كسب مي شود، صرف تعريض و ايمن سازي همين جاده ها نمي شود.

+ نوشته شده در ساعت توسط مریم |

 

 

چرا از هرچي گل خاراش نصيب من ميشه


چرا از اين همه خاطره غم هاش به يادم مي مونه


حالا تو دروغ گفتي....

چرا گل سرخي که واسم آورده بودي بهم دروغ گفت؟!!

 مگه نه اينکه آدما ميگن گل سرخ نشون عشق و محبته


پس کو عشقي که ميگفتي


کو محبتت؟؟


پس تو به کي محبت ميکني


کي غير من ديوونته


کي تو رو ويرونه کرده...

 

+ نوشته شده در ساعت توسط مریم |

 

 

 

سلام دوستان

 
واقعا ببخشيد که اينقدر دير آپ ميکنم راستش درساي زياد اين

 اجازه رو نمي ده. متن (پشيماني) رو از يکي از دوستانم گرفتم و

 خوشم اومد واسه شما هم گذاشتم تا بخونيد

 خيلي زيبا و غمگينه.


                                                     تا آپ بعدي خدانگهدار

 

 

                                 پشيماني


وقتي سر کلاس درس نشسته بودم تمام حواسم متوجه دختري بود که

کنار دستم نشسته بود و اون منو "داداشي" صدا مي کرد .به موهاي مواج و

 زيباي اون خيره شده بودم و آرزو مي کردم که عشقش متعلق به من

باشه . اما اون توجهي به اين مساله نميکرد .آخر کلاس پيش من اومد و

جزوه جلسه پيش رو خواست . من جزومو بهش دادم .بهم گفت :"متشکرم

"و گونه من رو بوسيد .ميخوام بهش بگم ، ميخوام که بدونه ، من نمي خوام

 فقط "داداشي" باشم . من عاشقشم . اما... من خيلي خجالتي

هستم .....علتش رو نميدونم .

 

---------------------------------------------------------------------

تلفن زنگ زد .خودش بود . گريه مي کرد. دوست پسرش قلبش رو

 شکسته بود. از من خواست که برم پيشش. نميخواست تنها باشه. من

 هم اينکار رو کردم. وقتي کنارش رو کاناپه نشسته بودم. تمام فکرم متوجه

اون چشمهاي معصومش بود. آرزو ميکردم که عشقش متعلق به من باشه.

 بعداز 2 ساعت ديدن فيلم و خوردن 3 بسته چيپس ، خواست بره که بخوابه

 ،به من نگاه کرد و گفت : "متشکرم " و گونه من رو بوسيد .ميخوام بهش

 بگم ، ميخوام که بدونه ، من نمي خوام فقط "داداشي" باشم . من

عاشقشم . اما... من خيلي خجالتي هستم ..... علتش رو نميدونم .

 

 --------------------------------------------------------------------

روز قبل از جشن دانشگاه پيش من اومد. گفت : "قرارم بهم خورده ، اون

 نميخواد با من بياد" .من با کسي قرار نداشتم. ترم گذشته ما به هم قول

 داده بوديم که اگه زماني هيچکدوممون براي مراسمي پارتنر نداشتيم با هم

 ديگه باشيم ، درست مثل يه "خواهر و برادر" . ما هم با هم به جشن

رفتيم. جشن به پايان رسيد . من پشت سر اون ، کنار در خروجي ،ايستاده 

بودم ، تمام هوش و حواسم به اون لبخند زيبا و اون چشمان همچون

کريستالش بود. آرزو مي کردم که عشقش متعلق به من باشه ، اما اون

 مثل من فکر نمي کرد و من اين رو ميدونستم ، به من گفت :"متشکرم ،

 شب خيلي خوبي داشتيم " ، و گونه منو بوسيد .ميخوام بهش بگم ،

 ميخوام که بدونه ، من نمي خوام فقط "داداشي"باشم . من عاشقشم .

 اما... من خيلي خجالتي هستم ..... علتش رو نميدونم .

 

 --------------------------------------------------------------------

يه روز گذشت ، سپس يک هفته ، يک سال ... قبل از اينکه بتونم حرف

 دلم رو بزنم روز فارغ التحصيلي فرا رسيد ، من به اون نگاه مي کردم که

 درست مثل فرشته ها روي صحنه رفته بود تا مدرکش رو بگيره. ميخواستم

که عشقش متعلق به من باشه. اما اون به من توجهي نمي کرد ، و من

اينو ميدونستم ، قبل از اينکه کسي خونه بره به سمت من اومد ، با همون

 لباس و کلاه فارغ التحصيلي ، با گريه منو در آغوش گرفت و سرش رو روي

 شونه من گذاشت و آروم گفت تو بهترين داداشي دنيا هستي ، متشکرم

و گونه منو بوسيد .ميخوام بهش بگم ، ميخوام که بدونه ، من نمي خوام

فقط "داداشي" باشم . من عاشقشم . اما... من خيلي خجالتي هستم .....

 علتش رو نميدونم .

 

-------------------------------------------------------------------

نشستم روي صندلي ، صندلي ساقدوش ، توي کليسا ، اون دختره

 حالا داره ازدواج ميکنه ، من ديدم که "بله" رو گفت و وارد زندگي جديدي

 شد. بامرد ديگه اي ازدواج کرد. من ميخواستم که عشقش متعلق به من

 باشه. اما اون اينطوري فکر نمي کرد و من اينو ميدونستم ، اما قبل از اينکه

 ازکليسا بره رو به من کرد و گفت " تو اومدي ؟ متشکرم"ميخوام بهش بگم

، ميخوام که بدونه ، من نمي خوام فقط "داداشي" باشم . من عاشقشم .

 اما... من خيلي خجالتي هستم ..... علتش رو نميدونم .

 

--------------------------------------------------------------------

سالهاي خيلي زيادي گذشت . به تابوتي نگاه ميکنم که دختري که من رو

 داداشي خودش ميدونست توي اون خوابيده ، فقط دوستان دوران تحصيلش

 دور تابوت هستند ، يه نفر داره دفتر خاطراتش رو ميخونه ، دختري که در

 دوران تحصيل اون رو نوشته. اين چيزي هست که اون نوشته بود :" تمام

توجهم به اون بود. آرزو ميکردم که عشقش براي من باشه. اما اون توجهي

به اين موضوع نداشت و من اينو ميدونستم. من ميخواستم بهش بگم ،

 ميخواستم که بدونه که نمي خوام فقط براي من يه داداشي باشه. من

 عاشقش هستم. اما .... من خجالتي ام ... نيمدونم ... هميشه آرزو داشتم

 که به من بگه دوستم داره.

 

 

 

اي کاش اين کار رو کرده بودم ................. با خودم فکر مي کردم و گريه !

اگه همديگرو دوست داريد ، به هم بگيد ، خجالت نکشيد ، عشق رو از

هم دريغ نکنيد ، خودتونو پشت القاب و اسامي مخفي نکنيد ، منتظر طرف

 مقابل نباشيد، شايد اون از شما خجالتي تر و عاشق تر باشه.

 


 

+ نوشته شده در ساعت توسط مریم |

 

 

روزهاي تکراري


                  عشق هاي پوچ


                                 زندگي پوچ تر از آن


                                                     تصور توست...

دل عاشق


              عشق بي هوس


                                       عقل بي هوش


                                                          باور من...


  چرا؟


         باورم نکردي


                 دروغ مي گفتم؟


                                       چرا؟


مي ترسم از رفتنت


                      از دوريت


                            از جدايي


                                     از رفتن بي برگشت تو


دلم غمگين


       چون تو عشقش را باور نداري


                                  باور نداشتي


                                               نداري  

                                                      و نخواهي داشت


                                            و خواهي رفت...


                                                          و خواهم مرد...

+ نوشته شده در ساعت توسط مریم |

 

هرگاه قلم بر مي دارم مي نويسم از عشق و زندگي


مي نويسم از عشق و رويا


مي نويسم از عشق و خيال


مي نويسم از عشق و دوري


از عشق و خيانت


عشق   عشق   عشق


اين چگونه تعبيري ست؟


و اين بار مي نويسم از تنهايي


تنهايي را دوست مي دارم


اي کاش تا ابد تنها بمانم


در خود بگريم    بگريم    بگريم


و اي کاش زيبا بمانم با تنهايي


تنها بمانم با تنهايي


راضي بمانم با تنهايي...

خدايا تنهايي را به من عطا دار و تا ابد تنها بگذار


مي خواهم فقط با تو باشم خدايا


با تو تنهای تنها...         

+ نوشته شده در ساعت توسط مریم |


(  وقتي نيمه شب زمستون توي خيابون عشقتون رو ببينيد که داره 

 

 با يه دختره ديگه برف بازي ميکنه


چه حالي بهتون دست مي ده؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟  )

 

 

تنها همين مانده بود که تو را با ديگري در ميان اين برفها ببينم


                نيمه شب


                         با شور و هياهويي از بازي


                                                   درست مثل بچه ها


و تو آنقدر محو بازي با او بودي که مرا نمي ديدي


حق داشتي


تو هرگز نفهميدي که آن گلوله برف به سوي چه کسي رفت...

 

                           آري تو نشناختي مرا


و تو فقط او را مي ديدي


و من با سکوت نگاهتان مي کردم


                 در حسرت خاطرات زمستان گذشته............

 

 ببار اي برف و اين سیاهی ها را بپوشان


                                                        ببار...

+ نوشته شده در ساعت توسط مریم |

                               

هيچ چيز جز قلبم


به خورشيد گفتم گرمي ات


را به من بده تا به تو بدهم


گفت: دستانش گرماي مرا دارند


به آسمان گفتم پاكي ات را به من بده


گفت:چشمانش پاكي مرا دارند


از دشت سبزي زندگي اش را خواستم


گفت: زندگي اش سبز تر از اوست


از دريا بزرگي و آرامشش را خواستم


گفت:قلبش به اندازه اقيانوس است و آرامشش نيز...

 

از ماه تابندگي صورتش را خواستم


گفت:وقتي نگاهش مي كنم خجل مي شوم


به فكر فرو رفتم


من در قبال دستان گرمت.چشمان پاكت.


سبزي زندگي ات.بزرگي و آرامش قلبت

 
و صورت ماهت هيچ ندارم


كه به تو هديه كنم جز.....

اين.....

                     بگير


نترس مي تپد براي تو و من چيزي ندارم


جز قلبم!

+ نوشته شده در ساعت توسط مریم |

 

 

دل من تنها بود

 دل من هرزه نبود

 دل من عادت داشت

 
كه بماند يك جا

 به كجا؟

 معلوم است


به در خانه تو


دل من عادت داشت


كه بماند آنجا


پشت يك پرده ي تور


دل من ساكن ديوار و دري


كه تو هر روز از آن ميگذري


دل من ساكن دستان تو بود


دل من گوشه ي يك باغچه بود


كه تو هر روز به آن مينگري


دل من را ديدي؟ ساكن كفش تو بود یادت هست؟

 

+ نوشته شده در ساعت توسط مریم |

سلام
مريم هستم
متولد 20 خرداد 68
دانشجوي حسابداري
اکثر اين شعر ها از خودمه يا به عبارتي دل نوشته های منه
خوشحال مي شم نظرتون رو درباره وبلاگم بدونم
اميدوارم بازم سر بزنيد
دوستتون دارم با همين قلب شکسته

Home
Email
Night Skin